سرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرار. [ س َ ] (ع اِ) گزین نسب و خالص آن . ◄ غوره ٔ خرما. ◄ سرارالوادی ؛ بهترین جای وادی . (آنندراج ) (منتهی الارب ).
سرار. [ س ِ ] (ع اِ) شکنهای کف دست و پیشانی و اَسِرّة جمع آن است . (منتهی الارب ). خط پیشانی و کف دست . ج، اسراء، اسره . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). ◄ آنچه بریده شود از ناف کودک . ◄ آخرین شب از ماه . (منتهی الارب ) . محاق : محاق و وقت پنهانی نور [ یعنی ماه را ] بتازی سرار خوانند از بهر آن . (التفهیم ابوریحان بیرونی ). شمع را هر روز مرگ و لاله را هر شب ذبول باغ را هر سال عزل و ماه را هر مه سرار. کمال الدین اسماعیل . ◄ (اصطلاح عرفان ) عبارت از محاق سالک است در حق در موقع وصول تمام . (فرهنگ مصطلحات سجادی از اصطلاحات صوفیه ).
سرار. [ س ِ ] (ع مص ) با کسی راز گفتن . (مجمل اللغة). مسارة. با کسی راز کردن . (المصادر زوزنی ) : صد نشان است از سرار و از جهار لیک بس کن پرده زین هم برمدار. مولوی . تا به ما ما را نماید آشکار که چه داریم از عقیده در سرار. مولوی .