سرادق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سُ دِ) [ معر. ] (اِ.)<BR>۱- سراپرده، خیمه.<BR>۲- چادری که بالای صحن خانه کشند. ج. سرادقات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سُ دِ) [ معر. ] (اِ.) ۱- سراپرده، خیمه. ۲- چادری که بالای صحن خانه کشند. ج. سرادقات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرادق . [ س ُ دِ ] (ع اِ) سراپرده . ج، سرادقات . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (دهار).سراپرده و شامیانه . (غیاث ) (ربنجنی ). و بعضی نوشته اند که این معرب سراپرده است . (آنندراج ) : بنشین در بزم بر سریر به ایوان خرگه برتر زن از سرادق کیوان . منوچهری . مگر لشکرگه غلمان خلدند سرادقشان زده دیبای اخضر. ناصرخسرو. این کعبه در سرادق شروان سریر داشت وآن کعبه در حدیقه ٔ مکه قرار کرد. خاقانی . و سرادق مزعفر در چهره ٔ هفت طارم اخضر کشید. (سندبادنامه ص ١١١). و سرادق جلال و حشمت او را به طناب تأیید مطنب و مقوم گردانید. (سندبادنامه ص ٨). روز بر اوراق نرگس می غلتیدند و شب در سرادقات مسدس که از موم ساخته بودند می خفتند. (سندبادنامه ص ٢٠١). بر آستان عبادت وقوف کن سعدی که وهم منقطع است از سرادقات جلال . سعدی . پرتو نور از سرادقات جلالش از عظمت ماورای فکرت دانا. سعدی . شه شرق بر که کشیده سرادق دمیده شباهنگ از صبح کاذب . حسن متکلم . ترا علم چو به قاضی القضاة میکردند نبودرایت آفاق این سرادق نور. نظام قاری . ◄ خیمه ازپنبه . ◄ غبار بلندرفته . (منتهی الارب ). گرد. (مهذب الاسماء). ◄ دود بلند به چیزی گرد گرفته یا عام است . ◄ هر چیز که محیط چیزی باشد. (منتهی الارب ).