سراجی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سراجی . [ س ِ ] (اِخ ) شاعر خوبی است و قصیده ای گفته که ذکر چهار ارکان در او لازم داشته، این سه بیت از آن است : آتشی دارم بدل من زآن دو لعل آبدار باد تا زلفش پریشان کرد گشتم خاکسار خاک ره گل میشود از آب چشمم تا چرا آتش اندر من زد و رفت از بر من بادوار گر برآرم باد سرد آتش زنم در آسمان گر ببارم آب گرم از خاک سازم لاله زار. (مجالس النفایس ص ٣٣٨).
سراجی . [ ] (اِ) نام پارچه ای است : سراجی شهابی نظر یافته دگر موش دندان و بشکافته . نظام قاری (دیوان ص ١٨١).
سراجی .[ س َرْ را ] (حامص ) عمل سَرّاج . زینگری . زین سازی .