سرآمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرآمد. [ س َ م َ ] (ن مف مرکب، اِ مرکب ) بهتر و ممتاز و سردار. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). زبده . قدوه : منم سرآمد دوران که طبع من داند چهار جوی جنان از پی جهان کندن . خاقانی . شنیدم کز این دور آموزگار سرآمد تویی بر همه روزگار. نظامی . احمد که سرآمد عرب بود هم خسته ٔ خار بولهب بود. نظامی . خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دریادلی بجوی دلیری سرآمدی . حافظ.