سدره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س رَ یا رِ) [ ع. سدرة ] (اِ.) یک درخت سدر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س رَ یا رِ) [ ع. سدره ] (اِ.) یک درخت سدر.
(سُ رِ یا رَ) (اِ.) پیراهن سفید بی آستین که زردشتیان زیر لباس پوشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سدره . [ س َ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نهر هاشم بخش مرکزی شهرستان اهواز واقع در ٢٨ هزارگزی شمال باختری اهواز و ٢ هزارگزی جنوب راه شوسه ٔ اهواز - سوسنگرد، کنار کرخه کور. هوای آنجا گرم و دارای ١٨٠ تن سکنه است . آب آنجا از چاه و رود کرخه تأمین میشود. محصول آن غلات، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه آن در تابستان اتومبیل رو است . ساکنین از طایفه ٔ بنی صالح می باشند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
سدره . [ س َ رِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند واقع در ٣٧ هزارگزی جنوب خاوری خوسف و ٥ هزارگزی شمال خاوری گل فریز. هوای آن معتدل و دارای ١١ تن سکنه است . آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت . راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
سدره . [ س ُ رَ / رِ ] (اِ)پیراهنی است سفید و ساده و گشاد که تا بحد زانو میرسد، بی یخه و با آستینهای کوتاه میباشد، چاکی در وسط دارد که تا به انتهاء سینه میرسد و در آخر آن چاک کیسه ٔ کوچکی دوخته نامزد بکیسه ٔ کرفه (ثواب )، این کیسه نشانه ای از گنجینه ٔ پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک شمرده میشود. (خرده اوستا ص ٦٠). قباچه . نوعی جامه است . (لسان العجم ص ١١١). ستره . صدره : ای صورت بهشتی در سدره ٔ بهایی هرگز مباد روزی از تو مرا جدایی . فرخی . سدره شده صدره ٔ پیراهنش عرش گریبان زده در دامنش . نظامی . گویهای سدره ات تسبیح و خیرات و حسان گوشه های دامنت سجاده ٔ روح الامین . سلمان ساوجی . فاخته گون سدره ببر کرده تنگ دوخته بر سدره سجاف دورنگ . جامی .