سداد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سداد. [ س َ ] (ع مص ) راست شدن . (ترجمان القرآن ) (تاج المصادر بیهقی ). راست شدن قول . (المصادر زوزنی ). راست و درست شدن . (غیاث ) (از اقرب الموارد). راستی و درستی در کردار و گفتار. (غیاث ) (منتهی الارب ). راستی . (مهذب الاسماء) (ربنجنی ). محکمی . استواری : فایده ٔ سداد رأی ... آن است که چون از دوستان دشمنی پیدا آید... درحال اطراف کار خود فراهم گیرد. (کلیله و دمنه ). و بر قواعد سداد... استمرار یافت . (سندبادنامه ص ١٠). از سداد سیرت و رشاد طریقت رعایای آن بقعه را در ریاض امن و جنان امان بداشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). آن جوادی که جمادی را بداد این هنرها وین امانت وین سداد. مولوی . وین عمل وین کسب در راه سداد کی توان کرد ای پدر بی اوستاد. مولوی . ◄ (اِ) نام کمانی است، از آن جهت به این نام نامیده شده که تفأل به اصابت بدانچه تیر بدان افکنند، کنند. (از منتهی الارب ). نام کمانی . (آنندراج ).
سداد. [ س ِ] (اِخ ) ابن رشید جعفری . محدث است . (منتهی الارب ).
سداد. [ س ُ ] (ع اِ) مرضی است که به آن منفذ بینی و سینه بسته شود. (آنندراج ) (غیاث ). گرفتگی بینی . (مهذب الاسماء). بیمارئی است که به بینی استوار شود و صاحب آن دم زدن نتواند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).