سخون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخون . [ س ُ ] (اِ) بمعنی سخن که کلام باشد. (برهان ) (آنندراج ) (غیاث ) : بودنی بود می بیار اکنون رطل پر کن مگوی بیش سخون . رودکی . ترسم کآن وهم تیزخیزت روزی وهم همه هندوان بسوزد بِسْخون . دقیقی .
سخون . [ س َ ] (ع ص ) شوربای گرم کرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خوردنی دیگرباره و گرم کرده . (مهذب الاسماء).
سخون . [ س ُ ] (ع مص ) اشک گرم گریستن چشم، یعنی محزون و غمناک شدن . (منتهی الارب ).