سخنگو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ی) (ص فا.)۱- سخن گوینده، ناطق.<BR>۲- آن که از طرف جمعی صحبت میکند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ی) (ص فا.)۱- سخن گوینده، ناطق. ۲- آن که از طرف جمعی صحبت میکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخنگو. [ س ُ خ َ ] (نف مرکب ) سخنگوی .خطیب که سخن از روی تجربه و دانش گوید : فرستاده بهرام مردی دبیر سخنگوی و روشن دل و یادگیر. فردوسی . ز لشکر گزیدند مردی دلیر سخنگوی و داننده و یادگیر. فردوسی . نگر تا چه گوید سخنگوی بلخ که باشد سخن گفتن راست تلخ . فردوسی . سخن آموزد ازو هر که سخنگوی تر است وین شگفتنی بود از کار جوانی بیمر. فرخی . و این ابوالقاسم مردی پیر و بخرد و امین و سخنگوی بود. (تاریخ بیهقی ). دانشمندی بود بخاری مردی سخنگوی و ترکمان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٣). گوهر کان تنت نیز چنین باشد خوب و هشیار و سخنگوی و معانی دان . ناصرخسرو. بنرمی گفت کای مرد سخنگو سخن در مغز توچون آب در جو. نظامی . وقت آن است که ضعف آید و نیرو برود قدرت از منطق شیرین سخنگو برود. سعدی . ◄ متکلم . ناطق . گوینده . واعظ : شکرشکن است یا سخنگوی من است عنبرذقن است یا سمن بوی من است . ابوالطیب مصعبی . نه قویدل کند افکنده ٔ او را تعویذ نه سخنگوی کند خسته ٔ او را مرهم . فرخی . وگر بودی او یک تنه یادگیر سخنگوی را برگشادی ضمیر. نظامی . رو به گورستان دمی خامش نشین آن خموشان سخنگو را ببین . مولوی . مگو آنچه گر برملا اوفتد سخنگو از آن در بلا اوفتد. سعدی . ◄ مقابل گنگ . زبان دار : و زبان اخرس سوسن سخنگوی تر. (سندبادنامه ص ١٧). ♦ سخنگوی جان ؛ نفس ناطقه : از آن پس تن جانور خاک راست سخنگوی جان معدن پاک راست . فردوسی . سخنگوی جان جاودان بودنی است نه گرد تباهی نه فرسودنی است . اسدی .
مترادف و متضاد واژهدان
سخنگو، خطبهگو، خطیب، سخنران، سخنسرا، سخنور، کلیم، گوینده، متکلم، نطاق گویا، ناطق (متضاد: اصم)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی