سخنوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخنوری . [ س ُ خ َن ْ وَ ] (حامص مرکب ) عمل سخنور. شغل سخنور. شاعری : چون سخن در سخن مسلسل گشت بر زبان سخنوری بگذشت . نظامی . گه گه خیال در سرم آید که این منم ملک عجم گرفته به تیغ سخنوری . سعدی . رجوع به سخنور شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بلاغت، سخنرانی، سخنگویی نویسندگی، شاعری، فصاحت
فرهنگ طیفی واژهدان
نطق، خطابه، سخنرانی، خداحافظی دکلمه، قرائت، ایراد خطبه، موعظه، خطابه صحبت باخود، رساله فنبیان سخنآفرینی، انشا، نویسندگی، نگارش، وصف، روایت عزاداری آموزش تلفظ
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی