سحرکاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سحرکاری . [ س ِ ] (حامص مرکب ) عمل سحرکار. جادو و افسون کاری : که این سحرکاری که من میکنم نکردی بسحر بیان عنصری . خاقانی . مطرب بسحرکاری هاروت در سماع خجلت بروی زهره ٔ زهرا برافکند. خاقانی . خواب غمزش بسحرکاری خویش بسته خواب هزار عاشق پیش . نظامی . چنان در سحرکاری دست دارد که سحر سامری بازی شمارد. نظامی . چون مرا دولت تو یاری کرد طبع بین تا چه سحرکاری کرد. نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی