سحر خیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سحرخیز. [ س َ ح َ ] (نف مرکب ) آنکه پگاه برخیزد. که بامدادان زود از بستر خواب برخیزد. که صبح زود از خواب برخیزد : پگه تر زآن بتان عشرت انگیز میان دربست شاپور سحرخیز. نظامی . دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاران چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیز است . سعدی . بخدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز که دعای صبحگاهی اثری کند شما را. حافظ. رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد. حافظ. ◄ مجازاً، عابد. زاهد. که سحرها برای عبادت برخیزد و شب زنده داری کند. مستجاب الدعوة. مبارک دم : گر همی پیر سحرخیزبه نی برّد تب نی ببرید و بر آن پیر گرائید همه . خاقانی . همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند. حافظ.
واژگان فارسی سره واژهدان
پگاه خیز
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی