سحر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) جادو کردن.<BR>۲- (اِمص.) جادوگری.<BR>۳- (اِ.) جادو.<BR>۴- هر آن چه که در آن فریبندگی و گیرندگی خاص باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ حَ) [ ع. ] (اِ.)پیش از صبح، سپیده - دم.
(س) [ ع. ] ۱- (مص ل.) جادو کردن. ۲- (اِمص.) جادوگری. ۳- (اِ.) جادو. ۴- هر آن چه که در آن فریبندگی و گیرندگی خاص باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سحر. [ س َ ح َ] (ع ص ) وقت آخر شب و زمان پیش از صبح، و بعضی شراح نوشته اند که سحر آن وقت را گویند که ششم حصه از شب مانده باشد یعنی چهار پنج گهری شب باقی بود. (غیاث از لطائف ) (آنندراج ). سپیده دم . (دهار). سحرگاه . (ترجمان القرآن ). پیشک از صبح . (منتهی الارب ) : گذشته ز شب نیمه ای بیشتر ولیکن نبد نیز گاه سحر. فردوسی . دوش مُتْواریک بوقت سحر اندر آمد بخیمه آن دلبر. فرخی . وقت سحرک آمد بتعجیل و مرا بخواند نزدیک وی رفتم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٣). در ملک شاه خدمت تو بی خیانت است چون در سحر عبادت پیران پارسا. قطران . بخت چون عالی بود بنماید از آغاز کار روز روشن روشنی پیدا کند وقت سحر. معزی . آنچه یک پیرزن کند بسحر نکند صد هزار تیر و تبر. سنایی . روز بشب کرده ای بتیرگی حال شب بسحر کن بروشنایی باده . خاقانی . هر سحر گویدش دعای بخیر ایزد ارجو که مستجاب کند. خاقانی . صبح دمی چند ادب آموختم پرده ٔسِحْرِ سَحَری دوختم . نظامی . یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر بر کنار بیشه ای خفته . (گلستان سعدی ). دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری تو خود چه آدمئی کز عشق بیخبری . سعدی . دلت بوصل گل ای بلبل سحر خوش باد که در چمن همه گلبانگ عاشقانه ٔ تست . حافظ. سحرچو گشت پدیدار روز گردد شب شفق چو گشت نمودار صبح گردد شام . قاآنی . ◄ سپیدی که بالای سیاهی باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سپیدی که بر سیاهی برآید. (اقرب الموارد). ◄ ریه . (اقرب الموارد). شش . (منتهی الارب ). ریه و شش . ج، اسحار، و سحور. ◄ کرانه ٔ هر چیز. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ نشان پشت ریش شتر و اعلای سینه . (منتهی الارب ). اثر دبرة البعیر. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ التعلیل بالطعام و الشراب . (تاج المصادر بیهقی ).
سحر. [ س ُ ] (ع اِ) شُش . ج، اسحار، سحور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
سحر. [ س ِ ] (ع مص ) جادوی کردن و فریفتن . (غیاث اللغات ). جادویی نمودن و فریفتن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). جادویی کردن . (ترجمان القرآن ). جادوی کردن و فریفتن . (تاج المصادر). ◄ مشغول کردن کسی را بچیزی . (منتهی الارب ). صرف کردن کسی را از چیزی . (از اقرب الموارد). ◄ محتاج و با علت کردن . (منتهی الارب ). ◄ دلجویی کردن و ربودن عقل کسی بگفتار یا به نگاه . (اقرب الموارد). ◄ دور شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
افسون، جادو، جادوگری، ساحری جاذبه، جذبه
واژگان فارسی سره واژهدان
جادو، افسون
جادو، افسون، سپیده دم، پگاه، بامداد، افسونگری
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه