سحاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) [ ع. ] (اِ.) ابر، واحد سحابه. ج. سحایب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) [ ع. ] (اِ.) ابر، واحد سحابه. ج. سحایب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سحاب . [ س َ ] (اِخ ) نام پرچمی است مربوط بدوره ٔ ابومسلم خراسانی . (تاریخ تمدن اسلام جرجی زیدان ج ١ ص ١٣٤).
سحاب . [ س َ ] (ع اِ) ابر. (دهار) (ترجمان القرآن ). ابری بارنده . (مهذب الاسماء) : یکی کوه بینی سر اندر سحاب که بر وی نپرّید پرّان عقاب . فردوسی . چو تیر از کمان یا چو برق از سحاب همی رفت بی خورد و آرام و خواب . فردوسی . دوستان وقت عصیر است و کباب راه را گرد نشانده ست سحاب . منوچهری . بارد در خوشاب از آستین سحاب وز دُم حوت آفتاب روی ببالا نهاد. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٧). وَاندر او بر گناهکار بعدل قطره ناید مگر بلا ز سحاب . ناصرخسرو. همچو شب دنیا دین را شبست ظلمتش از جهل و ز عصیان سحاب . ناصرخسرو. حقیر باشد با همت تو چرخ و جهان بخیل باشد با دو کف تو بحر و سحاب . مسعودسعد. سحاب گویی یاقوت ریخت بر مینا نسیم گویی شنگرف بیخت بر زنگار. ؟ (از کلیله و دمنه ). از سحاب فضل و اشک حاج و آب شعر من برکه ها را برکه های بحر عمان دیده اند. خاقانی . آنکه آن تازه بهار دل من در دل خاک از سحاب مژه خوناب مطر بگشائید. خاقانی . نظم و نثرش چون حدیقه ای که آب سحاب غبار از روی ازهار او فرو شسته باشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چو خورشیدی که باشد در سحابی و یا در نیمه ٔ شب آفتابی . نظامی . امروز باید ار کرمی میکند سحاب فردا که تشنه مرده بود لاوه گو مریز. سعدی . زمین تشنه را باران نبودی بعداز این حاجت اگر چندانکه در چشمم سرشک اندر سحا بستی . سعدی . ◄ به لغت اکسیریان زیبق است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). سیماب به لغت اکسیریان . (منتهی الارب ).
سحاب . [ س َ ] (اِخ ) نام شمشیر ضراربن الخطاب . (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
میغ، ابر
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه
واژگان قرآن
سحاب: بعضى «سحاب» را به معناى ابر دانسته اند، ولى بعضى معتقدند: «غمام» مخصوصاً به ابرهاى سفید رنگ گفته مى شود، و در توصیف آن چنین مى گویند: غمام ابرى است که سردتر و نازک تر است در حالى که سحاب به گروه دیگرى از ابرها گفته مى شود که نقطه مقابل آن است.(19)