سجود
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سُ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) سجده کردن.<BR>۲- (اِمص.)پرستش، پیشانی بر زمین گذاشتن برای عبادت یا اظهار فروتنی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سُ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) سجده کردن. ۲- (اِمص.)پرستش، پیشانی بر زمین گذاشتن برای عبادت یا اظهار فروتنی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سجود. [ س ُ ] (ع مص ) سر بر زمین نهادن وفروتنی نمودن . (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (ترجمان القرآن ). سر بر زمین نهادن و فروتنی کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (از المصادر زوزنی ) (دهار) : از سجودش بتشهد برد آنگه بسلام زو سلامی و درودی ز تو بر جمع کرام . منوچهری . تن را سجود کعبه فریضه ست و نقص نیست گر دیده راز دیدن کعبه جدا کند. خاقانی . گر تن بقرب کعبه نگشت آشنا رواست باید که جان بقرب سجود آشنا کند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٨٤٩). من که نان ملک خورم بسجود سر بزیر آرم از برای دعا. خاقانی . گه در سجود باش چو در مغرب آفتاب گه در رکوع باش چو بر مرکز آسمان . خاقانی . ♦ سجود آوردن ؛ سجده کردن . تعظیم کردن : تا ز چرخ و فلک سجود آرند پیش تو چون شمن به پیش صنم . مسعودسعد. وآسمان بر درش سجود آرد گفت سبحان ربی الاعلی . خاقانی . سجود آورد شیرین در سپاسش ثناها گفت افزون از قیاسش . نظامی . کآنکه این بت را سجود آردبرست ور نیارد در دل آتش نشست . مولوی . ♦ سجود بردن ؛ سجده آوردن . سجده کردن : قامت صاحب افسران حلقه ٔ افسری شده برده سجود افسرش با همه صاحب افسری . خاقانی . گر او می برد سوی آتش سجود تو واپس چرا میبری دست جود. سعدی . ♦ سجود سپاس ؛ سجده ٔ شکر : سجاده ازسهیل کنم نز ادیم شام تا می برم سجود سپاس از در سخاش . خاقانی . ♦ سجود سهو : در رکعت نخست گرت غفلتی برفت اینجا سجود سهو کن و در عدم قضا. خاقانی . رجوع به سجده و سجده ٔ سهو شود. ♦ سجود صمدی ؛ در اصطلاح کشتی گیران سجده که به وقت آغاز کشتی یا بعد اتمام آن کنند. (غیاث ) (آنندراج ) : شاید از فخر اگر پای بر افلاک نهی بسجود صمدی جبهه چو بر خاک نهی . میرنجات (آنندراج ). ♦ سجود کردن ؛ سجده بردن . سجده آوردن : جهاندار محمود با فرّ و جود که او را کند ماه و کیوان سجود. فردوسی . بلبل کردش سجود گفت که نعم الصباح خود بخودی باز داد صبحک اللَّه جواب . خاقانی . جهان بخدمت او چون قلم سجود کند که کارش از قلم دین نگار میسازد. خاقانی . ◄ راست ایستادن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). از لغات اضداد است . (منتهی الارب ). به تعظیم ایستادن : شاخک نیلوفر بگشاد چشم بید به پیشش بسجود ایستاد. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ١١٦). ◄ فرو افکندن شتر سر خود را. ◄ بر جهت باد رفتن کشتی . (اقرب الموارد). ◄ در اصطلاح صوفیه عبارت است از کوبیدن و نرم ساختن آثار بشریت و برطرف گردانیدن آثار بوسیله ٔ دوام و ظهور ذات مقدسه . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ سجود قلب ؛ فناء عبد است در حق در زمان شهود بنحوی که از اعضاء وجوارح خود بی خبر شود و رؤیت و شهود حق او را متوجه بغیر نکند. (فرهنگ اصطلاحات عرفاء سجادی ).