ستاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س رِ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- اجرام نورانی در آسمان که نورشان به علت حرارت زیادشان میباشد، بسته به شدت حرارت رنگ ستارهها فرق میکند.<BR>۲- جرقه. ؛ ~ سهیل بودن کنایه از: کم پیدا و دیریاب بودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س رِ) [ په. ] (اِ.) ۱- اجرام نورانی در آسمان که نورشان به علت حرارت زیادشان میباشد، بسته به شدت حرارت رنگ ستارهها فرق میکند. ۲- جرقه. ؛ ~ سهیل بودن کنایه از: کم پیدا و دیریاب بودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستاره . [ س ِ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) طنبوره و سازی را گویند که سه تار داشته باشد و به این معنی منفصل باید نوشت . (برهان ) (جهانگیری ). از: سه + تار + َه (پسوند نسبت ) = دارای سه سیم . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نام ساز که آن را ستار گویند. (غیاث ).رباب که در او سه تار باشد. (شرفنامه ) : گه ولادتش ارواح خوانده سوره ٔ نور ستاره بست ستاره سماع کرد سما. خاقانی .
ستاره . [ س ِ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) بازی سیُم نرد که ستا باشد. (برهان ). رجوع به ستا شود.
ستاره . [ س ِ رَ ] (اِخ ) نام قریه ای است در طیف بزره که در غرب آن قرار گرفته و به جبلة متصل میشود. وادیی است که آن را لحف گویند. (از معجم البلدان ).
مترادف و متضاد واژهدان
اختر، کوکب، نجم (متضاد: خورشید، شمس) بخت، اقبال، تقدیر، طالع آرتیست، هنرپیشه فرد شاخص قهرمان
فرهنگ طیفی واژهدان
اختر، کوکب، نجم، اجرام سماوی (آسمانی، فضایی، فلکی)، انجم ستاره شمال صور فلکی، صورت فلکی، دب اکبر، دب اصغر کهکشان راه شیری سحابی، ابرنواختر، سوپرنووا، ستاره دنبالهدار، شهاب، اختروش نور (قدر)، عبور ثوابت، سیاره سایر صور فلکی: آفتابپرست، ارنب، اسد اصغر، امرأةالمسلسله، برزانو نشسته، برساوش، بناتالنعش، پروین، عقاب، عناق، عینالثور، عیوق، غراب، غمیصا، غول، مار، مثلث، مجمره، محبین، مراق، مرزمالجوزا، مرفق، مرفقالثریا، مرکبالفرس، تکشاخ، توکان، مگس، ممسکالعنان، ناجد، ناطح، … کیان
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه