سبکدست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبکدست . [ س َ ب ُ دَ ] (ص مرکب ) کنایه از شتاب و جلدی باشد در کارهایی که با دست کنند. (برهان ) (آنندراج ). چابک دست . اَحَذّ. (منتهی الارب ) : سبکدست رستم بسان پری نهان کرد در مرغ انگشتری . فردوسی . تو نکوتر کشی ایرا که سبکدست تری خیز و بِرْهان ز گراندستی اغیار مرا. خاقانی . برآمد دزدی از مشرق سبکدست عروس صبح را زیور بهم بست . نظامی . چشم بد دورز مژگان سبکدست تو باد که بخون دو جهان سرخ نشد منقارش . صائب (از آنندراج ). ◄ شخصی که در کارها سرعت و جلدی بکار برد. آنکه اندک در کارها سرعت کند. (شرفنامه ): امراءة بشکی الیدین ؛ زن سبکدست . سَدِک ؛ مرد حریص و سبکدست . نهش الیدین ؛ ستور سبکدست . (منتهی الارب ) : مشو از می گران ترسم سبکدستان ربایندت ز دست یکدگر چون جام می مستان ربایندت . صائب (از آنندراج ).