سبکبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص مر.)<BR>۱- سبک وزن.<BR>۲- مجازاً، فارغ، آسوده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص مر.) ۱- سبک وزن. ۲- مجازاً، فارغ، آسوده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبک بار. [ س َ ب ُ ] (ص مرکب ) فارغ بال . (برهان ) (آنندراج ). آسوده . راحت : شدم سیر از این لشکر و تاج و تخت سبکبار گشتیم و بستیم رخت . فردوسی . آنچه دفع طبیعت بود از آن هیچ مضرتی پدید نیاید نه در تن و نه در قوتها بلکه تن آسوده وسبکبار شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سبکبار زادم گران چون شوم چنان کآمدم به که بیرون شوم . نظامی . جهان سرای غرور است و دیو نفس هوا عفی اللَّه آنکه سبکبار و بیگناه تر است . سعدی . مرد درویش که بار ستم فاقه کشد بدر مرگ همانا که سبکبار آید. سعدی (گلستان ). ◄ مقابل گران بار : شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها. حافظ. ◄ مجازاً، بمعنی مجرد و فارغ از علایق دنیوی : در شاهراه جاه بزرگی خطر بسیست آن به کزین گریوه سبکبار بگذری . حافظ. از زبان سوسن آزاده ام آمد بگوش کاندرین دیر کهن کار سبکباران خوش است . حافظ. ◄ نادان، در مقابل دانا : دو عاقل را نباشد کین و پیکار نه دانا خود ستیزد با سبکبار. سعدی (گلستان ). ◄ سبک وزن . (ناظم الاطباء). مقابل سنگین وزن : خود [ غازی ] باستاد تا جمله ٔ غلامان برنشستند و استران سبکبار کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٣٢). ◄ آماده جهت رفتن و برخاستن . (ناظم الاطباء). ◄ کسی را گویند که پیوسته شادی کند و خوشحال و صاحب انتعاش باشد. (برهان ). ◄ آزاد از شغل و کار. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
سبکبار، آزاد، حر، مجرد، وارسته (متضاد: گرانبار) آسوده، فارغبال
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی