سبک سر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبک سر. [ س َ ب ُ س َ ] (ص مرکب ) مخفف سبکسار. بی مغز و بی وقار و کم مایه . (آنندراج ). فرومایه . (غیاث ). نادان . کم خرد : برهّام گفت این بد ناهمال دلیر و سبک سر مرا بود خال . فردوسی . کسی را کجا چون تو کهتر بود ز دشمن بترسد سبک سر بود. فردوسی . سر مردمی بردباری بود سبک سر همیشه بخواری بود. فردوسی . جوان هم سبک سر بود خویش کام سبک سر سبکتر درافتد بدام . اسدی (گرشاسب نامه ). سپه را چو مهتر سبک سر بود شکستن گه کین سبک تربود. اسدی . سبک سران حسد گر زبون عزم تواَند عجب مدان که شود خس بدست باد اسیر. اثیر اخسیکتی . چون عاشق دلتنگ بر روی اصفهان سرگردان وتردامن سبک سر در ایام بهار بهر سوی روان و دوان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١٢). بر سبک سر نشاید ایمن بود که سبک سر بسر درآید زود. اوحدی .