سبک روح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبک روح . [ س َ ب ُ ] (ص مرکب ) کنایه از مردم ظریف . (برهان ) (مهذب الاسماء) (رشیدی ) (آنندراج ). مرد لطیف و ظریف . (غیاث ). آنکه جسم او در لطافت مثل روح شده باشد و در طیر و سیر مانند روح بود. (آنندراج ) : چو ریگست تیره گرانسایه نادان چو آبی است روشن سبکروح دانا. خاقانی . گرانسایه زیر سبک روح بهتر چو سنگ سیه زیر آب مصفا. خاقانی . غلام آن سبکروحم که سر بر من گران دارد جوابش تلخ و پنداری شکر زیر زبان دارد. سعدی (طیبات ). آن بار که گردون نکشد یار سبکروح گر بر دل عاشق بنهد بار نباشد. سعدی (طیبات ). بنوش می که سبکروحی و لطیف اندام علی الخصوص در آن دم که سر گران داری . حافظ. آن سبکروحم که میگیرم جهان را در بغل هم چو خون گرمی که گیرد آشنا را در بغل . آقارضی (از آنندراج ). ◄ تیزدل . زیرک : عُلامی ّ؛ سبکروح تیزفهم . (منتهی الارب ) : هر زمان تازه یکی دوست درآید ز درم هم سبکروح بفضل و هم سبکروی بجاه . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٥٩). ◄ خندان و شکفته . (برهان ) (آنندراج ): هَش ّ، مرد شادمان و تازه روی و سبکروح . (منتهی الارب ) : بگاه صلح سبک روی تر ز حلم شجاع بروز حرب گرانمایه تر زخشم حلیم . ابوالفرج رونی . ◄ بی تعلق و تکلف . بی کبر و عناد. (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). ◄ مقابل گران جان . (انجمن آرا). ◄ مرد سبکرفتار و چست و چالاک در هر کار. (غیاث ). چست . (منتهی الارب ) : باد سبکروح بود در طواف خود تو گران جان تری از کوه قاف . نظامی .