سبق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبق . [ س َ ] (ع مص ) پیشی گرفتن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ص ٥٦). ذکا و ذهن تو در سبق وامق عذرا سخا و طبع تو در عشق خسرو و شیرین . مسعودسعد. ♦ سبق خدمت ؛ سابقه ٔ خدمت . خدمتگذاری : بسبق خدمت و فرمانپذیری بی چرا و چون ملک را در وزارت چون نبی را یار در غارم . سوزنی . ◄ جبعل (در گرو) : سبق بیچون و چگونه و معنوی سابق و مسبوق دیدی بی دوی . مولوی . سبق رحمت راست و این از زحمت است چشم بد محصول قهر و لعنت است . مولوی .
سبق . [ س َ ب َ ] (ع مص ) پیشی گرفتن : اندرین میدان فخر اکنون سبق مر بنده راست گو در این میدان درآید گر تواند عنصری . ازرقی . ◄ (اِ) آنچه گرو بندند بر آن بر اسب دوانیدن و تیر انداختن و جز آن . ج، اَسْباق . (منتهی الارب ). آنچه در میان کنند چون بچیزی گرو بندند. (مهذب الاسماء). الخطر یوضع بین اهل السباق و هو ما یتراهنون علیه . (اقرب الموارد) : مشارالیه هروقت با صاحب بن عباد مناضله کردی خصل سبق او را بودی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٣). ◄ در نزد علمای ریاضی عبارتست از فضل وسط قمر بر وسط شمس . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ [ س َ ب َ / س َ ]، آنچه بطریقت مداومت از پیش استاد بخوانند : مصطفی را وعده کرد الطاف حق گر بمیری تو نمیرد این سبق . مولوی . عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس و سَبَقْشان روی اوست . مولوی . گم شد و نابود شد از فضل حق بر مهم دشمن شما را شد سبق . مولوی .