سبق بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبق بردن . [ س َ ب َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) پیش افتادن در سباق . گرو بردن . فائق آمدن : تو مرکویی بشعر و من بازم از باز کجا سبق برد مرکو. دقیقی . برده سبق از همه بزرگان سپاه پاک از همه عیب و عار و دور از همه ننگ . منوچهری . چه عجب گر برد از باد سبق چون باشد از دعا و ز ثنای تو بر این باره لگام . ظهیرالدین فاریابی . سبق برد خود را تک آهسته دار حسد را بخود راه بربسته دار. نظامی . جمله بر آن کز تو سبق چون برند سکه ٔ کارت به چه افسون برند. نظامی . سبق برده ز وهم فیلسوفان چو مرغابی نترسد زآب طوفان . نظامی . جمله عالم زآن غیور آمد که حق برد در غیرت بر این عالم سبق . مولوی . نیک اختران نصیحت سعدی کنند گوش گر بشنوی سبق بری از سعد اختران . سعدی (صاحبیه ). بچشم خویش دیدم در بیابان که آهسته سبق برد از شتابان . سعدی (گلستان ). چو سلک درّ خوشابست شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق می برد ز شعر نظامی . حافظ.