سبعون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبعون . [ س َ ] (اِخ ) محمدبن سبعون مقری مکی است . (منتهی الارب ) (تاج العروس ).
سبعون . [ س َ ] (اِخ ) عبداﷲبن سبعون . محدث است . (منتهی الارب ). از ابی نصر عبیداﷲبن سعید وائلی السجزی بمکه و ابی الحسن بن صخرنقل حدیث کرده و از او ابوالقاسم اسماعیل بن عبدالسلام حدیث روایت کرده . وی در بغداد سکونت داشته و بسال ٤٢٩ هَ . ق . در بغداد وفات یافت . (از تاج العروس ).
سبعون . [ س َ ] (ع عدد، ص، اِ) هفتاد. (منتهی الارب ).با معدود مذکر و مؤنث مساوی رفع آن به واو و نصب وجر آن به یاست . (از اقرب الموارد) : ثم فی سلسلة ذرعها سبعون ذراعاً فاسلکوه . (قرآن ٣٢/٦٩).