سبزک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبزک . [ س َ زَ ] (اِ مصغر، اِ مرکب ) مصغر سبز. (برهان ) (آنندراج ) (شرفنامه ). رجوع به سبز شود. ◄ جانوری است پرنده که آن را غلبه و کاسکینه و کلاه زه گویند. (شرفنامه ). مرغ عقعق که زاغ دشتی گویند. (آنندراج ) (رشیدی ). جانور کاسکینه . (الفاظ الادویه ). نام مرغی است سبز رنگ بسرخی آمیخته و تاجی هم دارد مانند هدهد و آن را بعربی شقراق خوانند و بعضی گویند سبزک پرنده ای است که او را علکه میگویند. (برهان ). ◄ نامی از نامهای کنیزکان . (مؤلف ) : بمستحقان ندهی هر آنچه داری و باز دهی بمعجر و دستار سبزک و سیماک . عنصری . ◄ صراحی شراب . (برهان ) (آنندراج ) : زَاندیشه وخیال فروروب سینه را سبزک منه ز دست و نظر کن بسبزه زار . مولوی (از رشیدی ). ◄ بنگ . (آنندراج ). ◄ کنایه از معشوق است : سبزی و سبزکی و سبزه و کشت چون بیابی ببر کش و بنشین این بخور آن ببوس و عیش بکن وز لب آب سبزه گل می چین . شهیدی (از آنندراج ).
سبزک . [ س َ زَ ] (اِخ ) (ایشک چوپان ) دهی است جزء دهستان خرقان بخش آوج شهرستان قزوین واقع در ٣٠٠٠٠ گزی خاوری آوج . هوای آن معتدل و دارای ٤١٧ تن سکنه است .آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات، باغات انگور. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان قالی و جاجیم بافی است . راه آن مالرو است، از طریق رودخانه ماشین میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).