سبزپوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبزپوش . [ س َ ] (نف مرکب ) پوشنده ٔ سبز. آنکه لباس سبز در بر کرده باشد : گل همی گل گردد و سنگ سیه یاقوت سرخ زین بهار سبزپوش تازه روی آبدار. فرخی . گرد آورم سیاهی دیبای سبزپوش زنجیرزلف و سروقد و سلسله عذار. منوچهری . برون رفته چو وهم تیزهوشان ز خرگاه کبود سبز پوشان . نظامی . سبز پوشی چو فصل نیسانی سرخ رویی چو صبح نورانی نظامی . کعبه بود سبز پوش او ز چه پوشد جامه ٔ احرامیان که کعبه ٔ حال است . خاقانی . ◄ کنایه از اهل بهشت . (آنندراج ) : سر سبزپوشان باغ بهشت بسرسبزی آراسته کار و کشت . نظامی . ◄ [ سبزپوشان، ] کنایه از زاهدان و اهل ماتم باشد. (از برهان ). ◄ (اِخ ) کنایه از حضرت خضرعلیه السلام . ◄ (نف مرکب، اِ مرکب ) کنایه از رجال الغیب . (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ کنایه از ملائکه . (آنندراج ) (انجمن آرا) (شرفنامه ) : عطرسایان شب بکار تواَند سبزپوشان درانتظار تواَند. نظامی (هفت پیکر ص ١٠). نهان پیکر آن هاتف سبزپوش که خواند سراینده آن را سروش . نظامی . چو در سبزپوشان بالا رسیدم دگر جامه ٔ حرص مُعْلَم ندارم . خاقانی . ♦ سبزپوشان بهشت ؛ کنایه از حوران و ملائکه است . (برهان ) (آنندراج ). ♦ سبزپوشان فلک ؛ کنایه از ملائکه باشد. (برهان ) (آنندراج ).