ساو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساو. (اِ) مخفف آن «سا». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). باج و خراج است، و آن زری باشد که پادشاهان قوی از پادشاهان ضعیف بگیرند. (برهان ) (غیاث ). باج و خراج . (رشیدی ) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) (صحاح الفرس ) : ایشان تدبیر کردند که سوی خاقان رسول فرستند وهدیه و ساو و باج پذیرند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). ملک روم صلح کرد و ساو و باژ بپذیرفت . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). هرقل بقسطنطنیه شد و بسوی انوشیروان کس فرستاد و ساو و باژ قبول کرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). مهان جهانش [ گشاسب ] همه باژ و ساو بدادند و بر خود گرفتند تاو. دقیقی . مرا با چنین پهلوان تاو نیست اگر رام گردد به از ساو نیست . فردوسی . بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو نخواهند اگر چندشان بود تاو. فردوسی . چنان بد که هر سال ده چرم گاو پر از زر گرفتی همی باژ و ساو. فردوسی . فرستاده مر کاوه را رزم گاو بخاور زمین از پی باژ و ساو. (گرشاسب نامه ). به بیچارگی ساو و باج گران پذیرفت با هدیه ٔ بیکران . اسدی . چنان گشت مستغنی از ساو و باج که برداشت از کشور خود خراج . نظامی . رسولان رسیدند با ساو و باج همایون کتان شاه را تخت و تاج . نظامی . ◄ زر و طلای خالص را گویند که شکسته و ریزه ریزه شده باشد. (برهان ) (غیاث ). زرخرد بود چون گاورس . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). زر خالص بود که شکسته و ریزه ریزه باشد و آن را بتازی قراضه گویند. (جهانگیری ). خرده ٔ زر که آتش ندیده باشد. (اوبهی ) : چو زرّ ساو، چکان ملک از او چو بنشستی شدی پشیزه ٔ سیمین غیبه ٔ جوشن . شهید بلخی . باد را کیمیای سوده که داد که از او زرّ ساو گشت کیا. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٤). چو حورانند نرگسها همه سیمین طبق بر سر نهاده بر طبقها بر ز زرّ ساو ساغرها. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١). با عز مشک ویژه و با قدر گوهری با جاه زرّ ساوی و با نفع آهنی . منوچهری . آن روز که کمتر حاصل شدی کم از هزار دینار ساو نبودی . (تاریخ سیستان ). هم از زرّ ساو و هم از بسته نیز هم از درّ و یاقوت و هر گونه چیز. ؟ (از فرهنگ اسدی ). اگر زر ساو باشد از معدن گرفته که بگداختن و اصلاح محتاج باشد. (تفسیر ابوالفتوح ). ◄ در طبری : سو (سوهان ) «واژه نامه ٤٤٦». رجوع شودبه سوهان . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). آهنی که بدان کارد و شمشیر تیز کنند. (برهان ). فولادی که بدان کارد و شمشیر تیز کنند. (ناظم الاطباء). ◄ حصه . (برهان ). حصه و بهره . (غیاث ). ◄ رصد.(برهان ) (صحاح الفرس ). ◄ براده و هر چیزساییده و رنده شده و در این صورت همیشه بصورت مضاف استعمال میشود. ◄ پاره ای زر و براده ٔ آن .(ناظم الاطباء). ◄ بوته ای باشد خاردار و سفیدرنگ ببلندی یک گز و آن را بجای هیمه بسوزانند و نیز در میان کرمهای پیله نهند تا پیله بر آن بر آید.(برهان ) (رشیدی ). ◄ بوته ٔ زرگری . (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) بمعنی مطلق سودن و ساویدن . (برهان ). بمعنی سودن . (رشیدی ). ◄ مزروع را از علف زیاده پاک کردن . (رشیدی ).
ساو. (اِخ ) نام رودخانه ای است در یوگسلاوی که از زاگرب و بلگراد گذشته وارد دانوب میشود. طول آن در حدود ٧١٢ کیلومتر است .
ساو. (اِخ ) رودخانه ای است در جنوب غربی فرانسه که از صفحات لانه مزان سرچشمه میگیردو وارد گارون میشود و دارای ١٥٠ کیلومتر طول است .