سامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سامی . (ع ص ) بلند. (آنندراج ) (منتهی الارب ). صاحب سموّ : اگر رأی سامی ... از او درگذرد که برای خداوند بازنموده ام . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٢). جستن راه خدمت سامیش جز بوجه ثنا خطا باشد. مسعودسعد. گرچه دورم ز مجلس سامیت من از این بخت و دولت توسن . مسعودسعد. از قافله ٔ زایر آن درگه سامیش کعبه است که مأوای مناجات و دعا شد. مسعودسعد. ◄ فحل سام ؛ گشن سربرداشته . ج، سوامی . (ناظم الاطباء). ◄ برآینده جهت شکار. ج، سماة. یقول : رجل سام و قوم سماة؛ یعنی قومی که برای شکار برآمده باشد. (ناظم الاطباء).
سامی . (ص نسبی ) قومی است منسوب به سام بن نوح، نژاد سامی عبارت از آشوری و عربی و آکدی (بابلی قدیم )، عبری، سریانی، آرامی و کنعانی قدیم و غیره است و منظور از زبانهای سامی مراد زبان اقوام نامبرده است . (یادداشت بخط مؤلف ).
سامی . (اِخ ) مولانا غیاث الدین احمد. (آتشکده ٔ آذر). وی از عهد سلطان حسین بایقرا تا دوره ٔ شاه طهماسب صفوی در شعر و ادب شهره ٔ بلاد خراسان بوده است . (ریحانة الادب ج ٢ ص ١٥٢ از قاموس الاعلام ) (الذریعه جزء ٢ از ج ١ ص ٤٢٤). در مجالس النفائس ص ٦٢ و٢٣٥ شاعری بنام شامی دامغانی ضبط شده و مصحح در پاورقی ص ٦٢ نوشته است که در نسخه ٔ (ترکی الف ) سامی آمده است . (تعلیقات دکتر شهیدی بر آتشکده ٔ آذر ص ١٥٠).