سالوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص.)<BR>۱- فقیر، درویش.<BR>۲- راهزن، دزد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص.) ۱- فقیر، درویش. ۲- راهزن، دزد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سالوک . (اِخ ) دهی است از دهستان حومه شهرستان ملایر واقع در ٢١هزارگزی شمال خاوری شهرستان ملایر کنار راه اتومبیل رو ملایر به ساوه - اراک . هوای آن معتدل و دارای ١٥٥ تن سکنه است . آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات دیم و شغل اهالی زراعت راه آن اتومبیل رو است . (از فرهنگ جغرافیای ایران ج ٥).
سالوک . (اِخ ) دهی است از دهستان دشت طال بخش بانه ٔ شهرستان سقز. واقع در ١٦ هزارگزی باختر بانه کناررودخانه ٔ شوی، هوای آن سرد و دارای ١١٠ تن سکنه است . محصول آن غلات، لبنیات و محصولات جنگلی در دو محل بفاصله ٔ ٣ کیلومتر واقع بالا و پائین نامیده میشود سکنه بالا ٨٠ نفر است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
سالوک . (ص، اِ) معرب آن صعلوک . (شهریاران گمنام کسروی ج ١ ص ٥٩ ح ٥) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). صعلوک بمعنی فقیر. (غیاث اللغات ) : من و چند سالوک صحرانورد برفتیم قاصد بدیدار مرد. سعدی (بوستان ). ◄ دزد و راهزن خونی . (برهان ) (آنندراج ). راهزن که آن راراه بند و ره بند، و راهدار و رهدار، و رهزن نیز گویند. بتازیش قطاع الطریق نامند. (شرفنامه ٔ منیری ) : کشتن عبداﷲ و زنهار آمدن سالوکان خراسان، چون نیشابور قرار گرفت سالوکان خراسان، جمع شدند و تدبیرکردند که ... (تاریخ سیستان ). چرا میباید ای سالوک نقّاب در آن ویرانه افتادن چومهتاب . نظامی . ◄ خوش سلوک و مؤدب . (ناظم الاطباء). بانزاکت و مؤدب . (استینگاس ). ◄ بسیار راه رونده چرا که صیغه ٔ مبالغه است بمعنی مرد کثیرالسلوک یعنی سیاح . (غیاث ) .