ساله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساله . [ ل َ / ل ِ ] (اِ) لشکری را گویند که در پس سر قلب نگاهدارند. (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ). ◄ به زبان هندی برادرزن را گویند. (برهان ) (آنندراج ).
ساله . [ ل َ / ل ِ ] (ص نسبی، اِ) سن .تعداد سال . سال حیوانات و انسان وقتی که دنبال تعداد سال آورده شود. (استینگاس ). این کلمه بتنهایی بکارنمی رود و همواره باید به اعداد ترکیب شود چون : دوساله، سه ساله، همه ساله، چندساله، هرساله و جز اینها. ♦ همه ساله ؛ تمام مدت سال . سالاسال . پیوسته : نادیده هیچ مشک و همه ساله مشکبوی ناکردو هیچ لعل همه ساله لعل فام . کسایی . همه ساله ایدر توانا نه ای که امروز اینجا و فردا نه ای . اسدی . و همت وی همه ساله مصروف بودی بگشایش جهان . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٢). زر افشانت همه ساله چنین باد چو تیغت حصن جانت آهنین باد. نظامی . ♦ ده ساله ؛ آنکه سالش بده رسیده باشد : که ده ساله کودک چنین کارکرد به افغان سیه رزم و پیکار کرد. فردوسی . پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزع است . سعدی . (گلستان ). ◄ در آخر برخی از کلمات گاهی معنی یک دهد: بیدبن ساله . (یادداشت مؤلف ). و ظاهراً در گوساله با در نظر گرفتن «هَ» آخر آن که گاه به معنی تصغیر آید بر خردی دلالت کند.
ساله . [ ل ِ ] (اِخ ) دریاچه ای است بزرگ از کشورهای متحده ٔامریکا. در کنار آن سالت لاک سیتی بنا شده است و ٤٠٠ هزار متر محیط آن است .