سالمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سالمی . [ ل ِ ] (ص نسبی، اِ) دیناری است منسوب به امیریلبغای سالمی . رجوع به کتاب النقود ص ٧١ و١٤٧ شود.
سالمی . [ ل ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خنازه بخش شادگان شهرستان خرمشهر واقع در ٢هزارگزی جنوب شادگان و کنار راه فرعی اتومبیل رو شادگان به آبادان هوای آن گرم و دارای ٤٠٠ تن سکنه است . آب آنجا از رودخانه ٔ جراحی تأمین میشود. محصول آن غلات، خرما، و شغل اهالی زراعت و تربیت نخل و حشم داری و صنایع دستی آنان عبا و حصیربافی است . راه آن در تابستان اتومبیل رو است . ساکنان از طایفه سوالم هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
سالمی . [ ل ِ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ، احمدبن محمدبن سالم . یکی از شیوخ طریقت در مئه ٔ ششم شاگرد سهل بن عبداﷲ تستری . مولد و منشاء او شهر بصره است و ظاهراً در حدود ٢٨٠ وفات یافته است . رجوع به ابوعبداﷲ شود.