ساطور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِ.) ابزاری آهنی و پهن و دسته - دار شبیه کارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) ابزاری آهنی و پهن و دسته - دار شبیه کارد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساطور. (ع اِ) آنچه بدان بُرند از کارد و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ کارد بزرگ گوشتبُر. (شرفنامه ٔ منیری ). کارد بزرگ و خنجر. (غیاث از منتخب و کشف و لطائف ) (آنندراج ) : همی خواهم من ای دهقان که امروز بگیری خنجری مانند ساطور. (منسوب به منوچهری ). هرکه یک سطر مدح او بنوشت نکشد رنج نیزه و ساطور. قطران (دیوان چ نخجوانی ص ١٣٨). از علم وخرد سپرکن و خود وز فضل و ادب دبوس و ساطور. ناصرخسرو. گل سختش به سختی سندان شخ تندش به تیزی ساطور. مسعودسعد. تارکم زیر زخم خایسک است جگرم پیش حدّ ساطور است . مسعودسعد. به دشت جانوری خار میخورد، غافل تو تیز میکنی از بهرقتل او ساطور. ظهیرفاریابی (از شرفنامه ٔ منیری ). ساطور کُند را نبود حدّ ذوالفقار. سلمان ساوجی . ◄ آنچه بدان گوشت برند. (المنجد). آلت قصابان . (شعوری ج ٢ ورق ٥٩). کارد قصابی . (استینگاس ). ابزاری آهنین و قطاع بزرگتر از کارد، و یک دمه ٔ آن تیز و برنده، و یک دمه ٔ دیگرش کند، و دارای دسته ٔ چوبین که قصابان بدان استخوانهای گوشت را قطع کنند و بشکنند و بگده نیز گویند. (ناظم الاطباء) کارد خمیده و سنگین که قصاب بدان استخوان شکند. و گوشت جدا کند و باغبان و هیزم شکن بدان شاخه ها قطع کنند : ز ساطور غم استخوانم شکست به سلاخی غصه برمال دست (!). محمد ظهوری (از شعوری ).
واژگان فارسی سره واژهدان
فرتیغ