ساطع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- تابان.<BR>۲- برافراشته.<BR>۳- آشکار.<BR>۴- پراکنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- تابان. ۲- برافراشته. ۳- آشکار. ۴- پراکنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساطع. [ طِ ] (ع ص ) بلندشونده و برآینده . (از منتهی الارب ) بلند شده چون بوی مشک . (المنجد). ◄ بلند. (غیاث از منتخب ) (آنندراج ). افراخته شده و برداشته شده . (استینگاس ) (ناظم الاطباء). برافراشته چون گردن . (المنجد). ◄ برآمده . دمیده، چون : آفتاب ساطع. صبح ساطع. ◄ پراکنده و منتشر. (ناظم الاطباء). منتشر شده (غبار یا نور). (المنجد). شایع. ◄ درخشنده . (منتهی الارب ). منور و تابان . ◄ هویدا. (استینگاس ) (ناظم الاطباء). آشکار. واضح . بارز. بدیهی : این دو فتح عظیم و دو کار جسیم برهانی ساطعو حجتی قاطع بود بر علو جاه سلطان . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). بر عرق طاهر و محتد زاهر وی فضایل ذات او دلیلی قاطع و برهانی ساطع بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
مترادف و متضاد واژهدان
براق، پرتوافکن، تابان، درخشان، درخشنده (متضاد: تار، کدر) آشکار، نمایان، هویدا
واژگان فارسی سره واژهدان
فروغ، رخشا، درخشان، تابان