ساروخواجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساروخواجه . [ خوا / خا ج ِ ](اِخ ) شهرت خواجه محمدرضا، ملقب به فدوی، از ندیمان شاه عباس بزرگ و از شاعران قرن یازدهم هجری و مولدش موضع جوین از اعمال قزوین است . پدرش خواجه ملک از اهل سیاقت و ارباب قلم بود و در خراسان به امر نویسندگی امراء عصر قیام داشت . از حوادث خراسان غارت زده و پریشان به عراق آمد و در موطن اصلی رخت به سرای آخرت کشید. خواجه زاده از علو همت و بلند پروازی قرار ده نشینی با خود نتوانست داد به تک و دو ملازمت در آمد وملازمت ذوالفقارخان قرامانلو را اختیار کرد. و سرانجام در سلک وزراء و ارباب قلم دیوان اعلی انتظام یافت . بسال ١٠١٥ در مازندران به حضور شاه عباس رسید و وزارت و ممیزی کل آذربایجان را یافت . بسال ١٠٢٢ به سفارت نزد حکام گرجستان رفت و چون در آن سفر کفایت و حسن تدبیر از خود نشان داد و آثار فدویت و جان سپاری بظهور رسانید و ملقب به فدوی گردید و حکم شد که منشیان او را «فدوی دودمان ولایت » نویسد. بسال ١٠٢٩ قواما محمدای کفرانی اصفهانی که مستوفی الممالک بود در تنقیح محاسبه با خواجه مناقشه کرد و مبلغهای باقی بر او کشید. شاه عباس شخصاً در حل مشکل مداخله کرد و فرمان داد دیوانیان وجوه مذکور را به تنخواه باقی فدوی عمل کنند. خواجه بعد از ده سال وزارت مستقل آذربایجان در دو سه سال بازپسین عمر از ندیمان خاصه ٔ شاه عباس ودر مجلس او صاحب رأی و مشورت بود. بسال ١٠٣١ ضعف معده بر او طاری گشت ولی متوجه معالجه کمتر میشد. در آغاز سفر شاه عباس به سوی قندهار ملازم حضرت بود. کوفتش ازدیاد پذیرفت و در تون خراسان از رکاب شاه بازماند که به تأنی رود، در مدفن امامزاده محمد به رحمت یزدانی پیوست و در مشهد مقدس به خاک سپرده شد.وی به صحبت شعرا و ارباب نظم و اهل استعداد انس والفت تمام داشت . و همت برتفقد احوال این طبقه میگماشت . بزرگ روش و درویش منش و بذله گوی و خوش صحبت بود. نکات شیرین و کلمات مطایبه آمیز رنگین و لطایف و طرایف از طبع موزونش سرمیزد. شعر را خوب میگفت و در غزل ابیات عاشقانه و معانی دلپذیر رنگین بسیار داشت . از اشعار اوست : آنم که حزین و خسته تن می آیم جان بسته به تار پیرهن می آیم مانند غباری که بپیچد برباد پیچیده به آه خویشتن می آیم . می نهادم رخت رحلت دوش بر دوش صبا سویت ای عمر رضاگردسترس میداشتم . رجوع به عالم آرای عباسی چ امیرکبیرص ٧٥٨ و ٩٥٣ و ٩٩١ و ٧٦٠ تا ٧٧٦ شود.