ساروان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ساروان . [ رْ / رِ ] (اِ مرکب ) بمعنی ساربان است که شتردار باشد. (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ساربان است که نگه دارنده و محافظت کننده ٔ شتر باشد. چه در فارسی «با» را به «واو» تبدیل میکنند. (برهان ). شتربان . اشتربان . اشتروان . شتروان . شتردار. جمال . حفیظ. حداء. خائل : بفرمود تا ساروان دو هزار بیاورد اشتر برِ شهریار. فردوسی . شتربود بردشت ده کاروان بهر کاروان بریکی ساروان . فردوسی . بدستور فرمود تا ساروان هیون آرد از دشت صد کاروان . فردوسی . زده خیمه گردش بسی ساروان گله ساخته ز اشتران کاروان . اسدی (گرشاسبنامه ). رجوع به ساربان شود.
ساروان . (اِخ ) ناحیتی است (به خراسان از گوزکانان ) اندر کوهها. و مردمانی اند شوخ روی و جنگی و دزدپیشه و ستیزه کار و بیوفا و خونخواره واندر میان ایشان عصبیتی است دائم . (حدود العالم ).
ساروان . (اِخ ) دهی است از دهستان شهر ویران بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد، واقع در ٩٥٠٠ گزی جنوب خاوری مهاباد و ١٢٥٠٠ گزی خاور راه شوسه ٔ مهاباد به سردشت . کوهستانی، هوای آن معتدل مالاریائی، آب آن از چشمه، و محصول آن غلات و توتون است، ٨٣ تن سکنه دارد که به زراعت و گله داری مشغولند. از صنایع دستی محلی جاجیم بافی در آن معمول است .راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٣).