زیور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیور. [ زی وَ ] (اِ) بمعنی زینت و آرایش باشد و آنچه بدان زینت و آرایش کنند. (برهان ) (ناظم الاطباء). آنچه زیب و آرایش بدان بحاصل آید. (شرفنامه ٔ منیری ). بمعنی زینت باشد و این لغت در اصل «زیب ور» بوده یعنی صاحب زیب، «با» را حذف کردند... (انجمن آرا) (آنندراج ). چیزی که بدان آرایش چیزی شود عموماً و آنچه از زر و نقره و امثال آن بود خصوصاً و ظن فقیر مؤلف آن است که به یای مجهول است، مرکب از «زیو» و «رای » نسبت، پس زیب مبدل همین «زیو» باشد مخفف «زیب ور»... (آنندراج ). زینت . آرایش . حلیه . حلیت . بزک . پیرایه . حلی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). آرایش باشد و زرینه و سیمینه که زنان بر خود بندند. (صحاح الفرس، یادداشت ایضاً) : خرد افسر شهریاران بود خرد زیور نامداران بود. فردوسی . مگر مادرت بر سر افسرنداشت همان یاره و طوق و زیور نداشت . فردوسی . به خروارها نامور گوهر است همه زر و سیم است و هم زیور است . فردوسی . بدین تاج و تخت آتش اندرزنند همه زیورش بر سرش بشکنند. فردوسی . بواحمد بن محمود آن شیرشکن کز بخشش او عالم پر زیور و زر. فرخی . راست گفتی یکی درختی بود برگ او زر و بار او زیور. فرخی . ماهت با مشک سیم دارد همبر سروت بر مه ز لاله دارد زیور. فرخی . وگر چو گرگ نپوید سمندش از گرگانج کی آرد آن همه دینار و آن همه زیور. عنصری . سفالین عروسی به مهر خدای بر او بر نه زری و نه زیوری . منوچهری . بیچاره جهان نادیده آراسته و در زیور و زر و جواهر نشسته فرمان یافت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٩). بی صورت مبارک تو دنیا مجهول بود و بی سلب و زیور. ناصرخسرو. معشوقه ای است عاریتی زیور او کشته ٔ تو است و تو بیمارش . ناصرخسرو. زیور و زیب زنان است حریر و زر و سیم مرد را نیست جزاز علم و ادب زیور و زیب . ناصرخسرو. گردون از درد شب بکند و بینداخت از بر و از گوش و گردنش زر و زیور. مسعودسعد. زن، زن ز وفا شود، ز زیور نشود سر، سر ز خرد شود، ز افسر نشود. سنائی . وهر گاه که بر ناقدان حکیم و استادان مبرز گذرد به زیور مزور او التفات ننمایند. (کلیله و دمنه ). مهابت خاموشی ملک را... زیور ثمین است . (کلیله و دمنه ). این عروس خاطر بنده که صد گنج گهر از سزاواری بر او پیرایه و زیور سزد. سوزنی . خالی است در رخ تو بنامیزد آنچنانک خواهد همی ز خوبی او زیور آفتاب . انوری . ماهی ستاره زیورش هر هفت کرده پیکرش هر هشت خلد از منظرش دیدم میان قافله . خاقانی . گوش زیر زلف و زیور زان نهان کردی که آه نشنوی پیدا ز من باری نهان چون نشنوی . خاقانی . ماهی و جوزا زیورت وز رشک زیور در برت از غمزه ٔ چون نشترت مه خون جوزا ریخته . خاقانی . کرد نظامی ز پی زیورش غرقه ٔگوهر ز قدم تا سرش . نظامی . دگرگون زیوری کردند سازش ز در بستند بر دیبا طرازش . نظامی . قبای دو عالم بهم دوختند وزان هر دو یک زیور اندوختند. نظامی (از آنندراج ). خزاین پر، از بهر لشکر بود نه از بهر آیین و زیور بود. سعدی (بوستان ). به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی . سعدی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). گیسوت عنبرینه و گردن تمام عود معشوق خوبروی چه محتاج زیور است . سعدی . نظم را حاصل عروسی دان و نغمه زیورش نیست عیبی گر عروسی خوب، بی زیور بود. امیرخسرو دهلوی . عروسان را ز زر زیور توان کرد بود خلخال آهن زیور مرد. امیرخسرو دهلوی . ز من بنیوش و دل در شاهدی بند که حسنش بسته ٔ زیور نباشد. حافظ (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). سخن را زیوری جز راستی نیست . جامی . ♦ زیورآرا ؛ زینت دهنده . آرایش کننده : گزارنده ٔ بیت غرای من که شد زیب او، زیورآرای من . نظامی . ♦ زیور بخود گرفتن ؛ بر خود آرایش کردن . (آنندراج ). ◄ مطلق رنگ اسب است چون : گلگون کهر. کبود. خنگ زیور. جم زیور. شبرنگ . شبدیز. سمند. قره کهر. خنگ آلاپلنگی .قزل . ابرش . ابلق . کمیت . کرند. چرمه . میگون . شبگون . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : اگر بر اژدها و شیر جنگی بجنباند عنان خنگ زیور. خفاف (یادداشت ایضاً). آتش و باد و آب و خاک شده ابرش و خنگ و بور و جم زیور. مسعودسعد (یادداشت ایضاً).