زیبیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیبیدن . [ دَ ] (مص ) آراستن . (آنندراج ). آراستن و پیراستن . (ناظم الاطباء). ◄ آراسته بودن . خوش آیند بودن . (فرهنگ فارسی معین ). زیبا بودن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ شایستن و شایسته بودن و شایسته شدن . (ناظم الاطباء). شایسته و سزاوار بودن . (فرهنگ فارسی معین ). شایستن . سزیدن . برازیدن . سزاوار بودن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : ... به نزدیک کرمانی شد و سلام کرد و بنشست . پس گفت یا اباعلی سوگند دهم بر تو بخدای که کار نکنی که از تو نزیبد و تو سید قومی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ز شاه جهاندار جز راستی نزیبد که دیو آورد کاستی . فردوسی . مرا گفت جز دخت خاقان مخواه نزیبد پرستار هم جفت شاه . فردوسی . چنین گفت کامروز این تخت و گاه مرا زیبد و تاج و گرز و کلاه . فردوسی . بپرسید کاین تخت شاهنشهی کرا زیبد و کیست با فرهی . فردوسی . می خور که ترا زیبد می خوردن و شادی می خوردن تو مدحت و آن ِ دگران ذم . فرخی . زیبد ار من به مدیح تو ملک، فخر کنم خاطر اندرخور وصف تو رسانم به کمال . فرخی . زیبد که بدو دولت و اقبال بنازد کاین هر دو ز اقران امیرند و ز امثال . فرخی . مرکب غزو ورا کوه منی زیبد زین پرده ٔ خان خطازین ورا زیبد یون . مخلدی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). همی گفت در کوشش و دار و برد جز ایرانیان را نزیبد نبرد. اسدی . بدو گفت جمشید کای خوشخرام نزیبد ز تو این سخنهای خام . اسدی . شادمانی به عمر کی زیبد چون حقیقت بود همی که فناست . مسعودسعد. ای آنکه ترا مشاطه حورا زیبد سنگ است آن دل کز چو توئی بشکیبد. مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص ٦٩٢). خردمند باید که ... از اول شراب خوردن تا آخر هیچ بدی و ناهمواری ازو در وجود نیاید... چون بدین درجه رسد شراب خوردن او را زیبد. (نوروزنامه ). اگر تا این غایت وزیر بودی اکنون امیری و ملک ترا باد و ترا زیبد. (اسرارالتوحید). هنگام بهار است و نهال اکنون بالد زیبد که در آن روضه ٔ فرخنده ببالی . سوزنی . ای ز پشت ارسلان خان، ارسلان خان دگر ملک داری را نزیبد جز تو سلطان دگر. سوزنی . سالهای عمر تو بادا ز دور آسمان بی حد و بی مر که بی حد زیبد و بی مر سزد. سوزنی . شاید اگر در حرم، سگ ندهد آب دست زیبد اگر در ارم بز نبود میوه چین . خاقانی . مرا از بعد پنجه ساله اسلام نزیبد چون صلیبی بند بر پا. خاقانی . با سکندر برابرش ننهم که سکندر غلام اوزیبد. خاقانی . گرچه بدون تو چرخ، تاج و نگین داد لیک رقص نزیبد ز بز، تیشه زنی از شبان . خاقانی . هر آن پشه که برخیزد ز راهش سر نمرود زیبد بارگاهش . نظامی . خلعت افلاک نمی زیبدت خاکی و جز خاک نمی زیبدت . نظامی . ور پرده ٔ عشاق و صفاهان و حجاز است از حنجره ٔ مطرب مکروه نزیبد. سعدی (گلستان ). چه شایسته کردی که خواهی بهشت نمی زیبدت ناز با روی زشت . سعدی (بوستان ). نزیبد مرا با جوانان چمید که بر عارضم صبح پیری دمید. سعدی (بوستان ). زیبد اگر طلب کند عزت ملک مصر دل آنکه هزار یوسفش بنده ٔ جاه و مال شد. سعدی . جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی . حافظ. اگر دشنام فرمایی وگر نفرین، دعا گویم جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را. حافظ. ◄ برازنده بودن (جامه به تن و جز آن ). (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زیب و دیگر ترکیبهای این کلمه شود.