زیبا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیبا کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نیکو و جمیل و آراسته و مطلوب کردن : ور ز دیده آب بارد بر رخ من گو ببار نوبهاران آب باران باغ را زیبا کند. منوچهری . ◄ در بیت زیر ظاهراً بمعنی تمام و یکسره کردن آمده است : هرکه او مجروح گردد یک ره از نیش پلنگ موش گرد آید بر او تا کار او زیبا کند. منوچهری .
فرهنگ طیفی واژهدان
آرایش کردن، آراستن، ساختن، پیراستن، ابرو [زیر ابرو] برداشتن، ناخن را حنا گرفتن، بزک کردن، بند انداختن، حنابستن، سرخاب سفیداب مالیدن، تیپ کردن، خوشگل کردن لباس پوشاندن شانه کردن (کشیدن) سلمانی کردن، تراشیدن، ریش زدن، برداشتن، زدودن، پاک کردن