زیارتگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیارتگه . [ رَ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) مزار. زیارتگاه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : ز سمرقند بسی کس به دعای توشدند به زیارتگه کاشان و عبادتگه اوش . سوزنی . رفت از آنجا و برگ راه بساخت به زیارتگه مقدس تاخت . نظامی . زیارتگه اصل داران پاک ولی نعمت فرع داران خاک . نظامی . وزین حال اگر نیز گردان شوم زیارتگه نیکمردان شوم . نظامی . گرت در بیابان نباشد چهی چراغی بنه در زیارتگهی . سعدی (بوستان ). بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود. حافظ. رجوع به زیارتگاه شود.