زیادت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ ع. زیادة ]<BR>۱- (مص ل.) افزون شدن.<BR>۲- (اِمص.) افزونی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ ع. زیاده ] ۱- (مص ل.) افزون شدن. ۲- (اِمص.) افزونی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیادت . [ دَ ] (ع اِمص ) زیادة. افزونی . (از فرهنگ فارسی معین ). افزونی . بیشی . فزونی . مقابل نقصان و کمی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بمعنی افزونی، لازم و متعدی هر دو آمده و زیادتی به یای تحتانی زائده محاوره ٔ عوام است . (غیاث ) : ما نیز عهد کنیم بر نسختی که ما درخواسته ایم و با شماست چنانکه اندر آن زیادت و نقصانی نیفتد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١١). اگر به زیادت لشکر حاجت است از این جا بباید خواست . (ایضاً ص ٥٣١). این رنج که هست بر زیادت بر دیده و جان دشمنت باد. مسعودسعد. و اگر مدت مقام دراز شود و به زیادتی حاجت افتد بازنمای . (کلیله و دمنه ). و ذکر این معنی از آن شایعتر است که در آن به زیادت و اطناب حاجت افتد. (کلیله و دمنه ). و در مراتب و مناصب بیش از مقادیر خویش مطالبت کردند و در زیادت مواجب و مواهب طمع بستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٨٨). ♦ زیادت بودن ماه، به زیادت بودن آن ؛ زایدالنور بودن آن . (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : و چون ماه به زیادت باشد و به زهره نگران، بدان وقت جو کارند. هر اسب لاغر که از آن جو بخورد فربه شود. (نوروزنامه، یادداشت ایضاً). ◄ (ص، ق ) افزون . فزون . بیش . بسیار. بیشتر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) (ازفرهنگ فارسی معین ) : این کرامت ارزانی داشتیم ... چنانکه تو در خدمت زیادت می کنی ما زیادت نیکویی و محل و جاه فرمائیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٦).اگر گویم هزارهزار من، به سنگ بزرگ، زر خدا آفریده بود که زیادت بود. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). اگر غلبه صفرا را باشد... تشنگی زیادت باشد و عرق تمام کند و سرما و لرزه قوی تر باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و چندان انگور که به هراة باشد به هیچ شهری و ولایتی نباشد چنانکه زیادت از صد گونه انگور را نام بر سر زبان بگویند. (نوروزنامه ). به دولت خداوند پانصد دینار زیادت دارم . (نوروزنامه ). بجان فرخ روز که آنچه گفتم در حق تو بکنم و زیادت از این . (سمک عیار از فرهنگ فارسی معین ). سلطان نخواست او را زیادت تعرض رساند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٣٧). زان ازلی نور که پرورده اند در تو زیادت نظری کرده اند. نظامی . آنچه ارباب حرفت و صناعت بوندزیادت از صد هزار جدا کردند. (جهانگشای جوینی ). کهن شود همه کس را بروزگار ارادت مگر مرا که همان مهر اول است و زیادت . سعدی . ♦ زیادت تر ؛ افزون تر. بیشتر : به هرچه ببایست که باشد پادشاهان بزرگ را زیادت تر بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٧٢). همیشه از والی و قاضی و ائمة محترم تر بوده است و در نشست و خاست و فرمانروائی و مقبول القولی از همه زیادت تر. (کتاب النقض ص ٤٣٥). ◄ افزون شده . ج، زیادات . ◄ چندان . (فرهنگ فارسی معین ) : [ محمود ]... با هیچکس از ایشان [ بندگان ] میل و محبتی ندارد چنانکه با ایاز که زیادت حسنی ندارد. (گلستان از فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ) نام بازیی است از هفت بازی نرد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زیاد شود.
زیادت . [ دَ ] (اِخ ) علاءالدین ... اوزجندی، معروف به «زیادت ». مذکری شیرین سخن بدیهه گوی لطیفه پرداز ... دربلاد فرغانه که مسکن او بود ملوک آن زمین او را به حسن تربیت مخصوص داشتندی و بنظر عنایت ملاحظه نمودندی و اگرچه سخن او در غایت علو بود فاما ضنتی داشت و سخن خود به کس ندادی و چنان نبشتی که کس آن را نتوانستی خواند، بدین سبب نظم و نثر او مشهور نشد و رباعیی چند از گفته های او استماع افتادست تحریر افتاد:... فریاد ز چشم رهزن و مردکشت وز بند سر زلف و شکنهای خوشت ای تلخی کام من ز شیرین لب تو وی شوری بخت من ز روی ترشت . (لباب الالباب عوفی چ لیدن صص ١٨٩ - ١٩٠).
فرهنگ طیفی واژهدان
زائد بودن، زیادی، اضافی، فزونی، افزونی، بیشی، حشو اشباع، پربودن، سرریز زایده، مازاد اغراق، مبالغه