زوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زوش . (ص ) خشمگین و ترش روی و تندخوی و کج طبیعت و زودرنج باشد. (برهان ) (از ناظم الاطباء). بدخو. تند. (صحاح الفرس، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تند و سخت طبع. (لغت فرس اسدی، یادداشت ایضاً). تندخو. (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). تندخو. سخت طبع. بدطبع. خشمگین . (فرهنگ فارسی معین ) : بانگ کردمت ای بت سیمین زوش خواندم ترا که هستی زوش . رودکی (از لغت فرس اسدی ). چنین گفت داناکه با خشم و جوش زبانم یکی بسته شیر است زوش . اسدی . سبک پهلوان پیش آمد بهوش به غار اندرون رفت چون شیر زوش . اسدی . یکی کودک نورسیده ست زوش هنوزش نگشته ست گل مشکپوش . اسدی (از انجمن آرا). چو پیل مست و نهنگ دمان و گرگ دلیر چو ببر زوش و پلنگ حرون و شیر ژیان . عبدالواسع جبلی . بختم آوخ که طفل گرینده ست که بهر لحظه زوش می بشود. خاقانی . ◄ نیرومند و صاحب قوت را نیز گفته اند. (برهان ). نیرومند. (فرهنگ رشیدی ). دلیر و بانیرو. (انجمن آرا) (آنندراج ). صاحب قوت . نیرومند. (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء).
زوش . [ زَ ] (ع ص ) بنده ٔ ناکس و لئیم . و عامه به ضم زاء خوانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بنده ٔ فرومایه و عبد لئیم . (فرهنگ فارسی معین ).
زوش . [ زَ وَ / وُ ] (اِخ ) بمعنی زاوش که نام ستاره ٔ مشتری باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نام یکی از سبعه ٔ سیاره است که آن را به تازی مشتری خوانند و آن را زاوش نیز گویند. (جهانگیری ).