زورین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زورین . [ زَ وَ ] (ص نسبی ) زوروین . (آنندراج ). زبرین . بالایی . (فرهنگ فارسی معین ). زبرین و بالایین و فوقانی . (ناظم الاطباء). رجوع به زَوَرْوین شود.
زورین . (ص نسبی ) زورمند. زورناک . هر چیز پرزور و قوی . (از بهار عجم ) (از آنندراج ) : باده ٔ زورین نتابد پنجه ٔ هوش مرا شکوه نگشاید ز هم لبهای خاموش مرا. امیر وقاری (از بهار عجم ). ایمنند اغنیا ز جور فلک بی کشاکش کمان زورین است . راضی (از آنندراج ). رجوع به زور شود.