زودی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زودی . (حامص ) زود بودن . پیش از وقت مقرر بودن . (فرهنگ فارسی معین ) : اگر تنها بودی کجا رفتی بدین زودی .(سمک عیار، از فرهنگ فارسی معین ). ◄ بمعنی زود که گذشت . (آنندراج ). سرعت و تعجیل و چستی و چالاکی و شتابی . (ناظم الاطباء). سرعت . مقابل دیری . عنقریب . تا نه دیر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : و زودی رفتن ایشان کمتر شود. (التفهیم بیرونی ). این عجب تر که تو وقتی حبشی بودی رومیی خاستی از گور بدین زودی . منوچهری . دل از دیری کار غمگین مدار تو نیکی طلب کن نه زودی کار. اسدی . ترا که گفت که اندر حضر به این زودی ز وصل عزم بگردان ز دوست روی بتاب . میرمعزی (از آنندراج ). مبرا حکمش از زودی و دیری منزه ذاتش از بالا و زیری . نظامی . ♦ بزودی ؛ سریعاً. به شتاب . عنقریب .