زه کردن کمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زه کردن کمان . [ زِه ْ ک َ دَ ن ِ ک َ ] (مص مرکب )سندش در زه گذشت . (آنندراج ). چله کردن کمان . کشیدن زه به کمان . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بز در کمر است و توز در بلغار است زه کردن این کمان بسی دشوار است . (منسوب به ابوسعید ابوالخیر، یادداشت ایضاً). چند امانم میدهی ای بی امان ای تو زه کرده به کین من کمان . مولوی . وگر بینی که با هم یک زبانند کمان را زه کن و بر باره بر سنگ . سعدی (گلستان ). مگذار که زه کند کمان را دشمن چو به تیر می توان دوخت . سعدی (گلستان ). رجوع به زه و ماده ٔ بعد شود.