زنگله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنگله . [ زَ گ ُ ل َ / ل ِ ] (اِ مرکب ) زنگل . زنگوله . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). مزید علیه زنگ که آواز میدهد. (آنندراج ). درا و جلاجل و زنگ را گویند. (برهان ). جلاجل که آن را زنگ نیز گویند. (از شرفنامه ٔ منیری ). زنگ که بر پای کودکان و پیکان و باز و باشق و دیگر جانوران بندند. (صحاح الفرس، یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زنگ باشد که به پای کودکان و بر پای باشه و مانند آن بسته دارند نیکویی را. (اوبهی ). زنگوله . جلجل . زنگ خرد. درا. درای . زنگ . جرس . جرس خرد. زنگ کوچک که بر پای کودکان و بازان بندند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). جلاجل و زنگهای کوچکی که زنان و شاطران بر پای خودمی بندند. و زنگوله های کوچک و گردی که بر کنارهای کم و دایره آویزان می کنند. (ناظم الاطباء) : ای باز بهشتی سپیدپای وز سیم بهشتیت زنگله . خسروی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). هارون تو ماه وز ثریاش شش زنگله درمیان ببینم . خاقانی . چرخ هارون کمردارش و چون هارونان ز انجمش زنگله ها در کمر آویخته اند. خاقانی . طفل شب آهیخت چو در دایه دست زنگله ٔ روز فرا پاش بست . نظامی . و رجوع به زنگ و زنگوله و زنگل شود. ♦ زنگله بر کلاه دوختن ؛ از اسباب مسخرگی است . (آنندراج ) : هست بر همتم چرخ یکی مسخره زنگله ای دوخته بر کله آفتاب . حکیم زلالی (از آنندراج ). ♦ زنگله پا ؛ آنکه زنگله در پای داشته باشد. (آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء): عجبی نیست که از شبنم کوچک دلیش گربه ٔ بید شود زنگله پا در کشمیر. ملاطغرا (از آنندراج ). ♦ زنگله ٔ روز ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است . (برهان ) (از انجمن آرا) (از شرفنامه ٔمنیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ). آفتاب . خورشید.(فرهنگ فارسی معین ). زنگله ٔ زر. آفتاب . (ناظم الاطباء). ♦ زنگله ٔ زر ؛ آفتاب . (ناظم الاطباء). ◄ نام مقامی است از موسیقی . (برهان ). پرده ای از پرده های موسیقی . (صحاح الفرس ). نام مقامی است از موسیقی و سرود. (آنندراج ). نام پرده ای از دوازده پرده ٔ موسیقی . نام یکی از دو فرع مقامه ٔ راست باشد. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). نوایی از موسیقی . (ناظم الاطباء) : در جمع سست رایان رو زنگله سرایان . مولوی (از فرهنگ رشیدی ). ◄ ظِلْف . (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ). و آن در گاو و گوسپند و بز و آهو و امثال آنان باشد. کفشک . سمی که دو شق باشد چون سم آهو و جز آن . شعره . چلوزه . (از یادداشت های بخط مرحوم دهخدا). رجوع به ژنگله شود. ♦ زنگله دار، زنگله داران ؛ ذوات الظلف . ذوات الاظلاف . کفشک داران . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زنگله . [ زِ گ ِ ل َ / ل ِ ] (اِ) خوشه ٔ کوچکی را گویند از انگور که جزو خوشه ٔ بزرگی باشد و باین معنی بجای لام رای بی نقطه (زنگره ) هم آمده است . (برهان ). هر یک از خوشه های کوچک انگور که مجموع آنها را خوشه گویند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). یک جزء از خوشه ٔ بزرگ انگور. (ناظم الاطباء).
زنگله . [ زَ گ ُ ل َ ] (اِخ ) نام مبارزی تورانی که در جنگ دوازده رخ بر دست فروهل ایرانی کشته شد. (برهان ) (از فرهنگ رشیدی )(از شرفنامه ٔ منیری ) (از ناظم الاطباء) : و دیگر فروهل ابا زنگله برون تاختند از میان گله . فردوسی . رجوع به دوازده رخ شود.