زنگار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنگار. [ زَ ] (اِ) مزیدعلیه زنگ، و سبزه و سبزی از تشبیهات اوست و با لفظ ریختن و افتادن بر چیزی کنایه از پیدا شدن زنگ و با لفظ زدن و کشیدن و گرفتن و برداشتن کنایه از پیدا کردن و با لفظ رفتن و افتادن از چیزی کنایه از دور شدن وبا لفظ بردن و ربودن و شستن و ستردن از چیزی کنایه از دور کردن و با لفظ فروخوردن از عالم غم خوردن است . (آنندراج ). زنگ فلزات و آیینه و جز آن . (ناظم الاطباء). زنجار. (منتهی الارب ). اسم فارسی زنجار است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). زنجار معرب زنگار و آن زنگ فلزات وآیینه و جز آن است . (از فرهنگ فارسی معین ). زنگ . زنجار. ژنگار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : هنر با خرد در دل مرد تند چو تیغی که گرددبه زنگار کند. فردوسی . بشستش بدین گونه بر آب پاک وزو دور شد گرد و زنگار و خاک . فردوسی . چنین گفت کاین کینه با شاخ و نرد زمانه نپوشد به زنگار و گرد. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٥ ص ١٣٣٠). بیاد کردش بتوان زدود از دل غم بمصقله بتوان برد زآینه زنگار. فرخی . تو گفتی گرد زنگار است بر آیینه ٔ چینی تو گویی موی سنجاب است بر پیروزه گون دیبا. فرخی . گرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند به زنگار خضاب . منوچهری . جمله زنگار همه هند به شمشیر سترد ملکت هند بدو سخت حقیر آمد و خرد. منوچهری . نداشت سود از آن کاینه ٔسعادت او گرفته بود ز گفتار حاسدان زنگار. ابوحنیفه (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨٠). با علم و عمل چون درم قلب بود زود رسوا شود و شوره برون آرد و زنگار. ناصرخسرو. و فرق میان او [ خارصینی ] و جوهر زر آن است که زر از پس آمیختن نضج کامل یافته است و خارصینی آن نضج نیافته، از آن سبب به آتش بسوزد و برطوبت زنگار شود. (از کائنات جو ابوحاتم اسفزاری ). یک جزو مغنسیا بباید گرفت با یک جزو بسد و یک جزو زنگار آنگه هر سه را خرد بساید. (نوروزنامه ). داد سرهنگ بوسه بر سر خاک رفت و زنگار کرد ز آینه پاک . نظامی . رو تو زنگار از رخ او پاک کن بعد از آن، آن نور را ادراک کن . مولوی . دل آینه ٔ صورت غیب است ولیکن شرط است که بر آینه زنگار نباشد. سعدی . نبود عجب ار ز بیم تیغت آهن برهد ز ننگ زنگار. عمادی شهریاری . نبرد آینه از آینه هرگز زنگار چه دهی حیرت خود عرض به حیرانی چند. صائب (از آنندراج ). حاصل پرواز دل صائب کدورت بود و بس جای طوطی بر سر آیینه ام زنگار ریخت . صائب (ایضاً). ♦ زنگار آهن ؛ زنجار الحدید. زعفران الحدید . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). اکسید آهن که بر اثر مجاورت آهن با هوای مرطوب حاصل گردد. رجوع به زنگاهن شود. ♦ زنگاربسته ؛ زنگارخورد و زنگارخورده . تیغ و آیینه و امثال آن که مورچانه خورده باشد. (آنندراج ). زنگ زده و زنگ خورده . (ناظم الاطباء) : ای سوزنی چون سوزن زنگاربسته ای بی آب و بی فروغ فرومایه و حقیر. سوزنی . ♦ زنگارخورد ؛ زنگارخورده . خورده شده از زنگ و زنگ زده . (از ناظم الاطباء). زنگاربسته . (از آنندراج ) : همه تن پر از خون و رخسار زرد از آن بند و زنجیر زنگارخورد. فردوسی . هنوز آهنی نیست زنگارخورد که رخشنده دشوار شایدش کرد. فردوسی . تا برگ همچو غیبه ٔزنگارخورد شد چون جوشن زدوده شد آب اندر آبدان . فرخی . شد آگنده بر مرد خفتان ز گرد ز خوی درعها گشته زنگارخورد. اسدی . تیغ جهانگیران زنگارخورد آینه صاحب خبران پر ز زنگ . مسعودسعد. از این مقرنس زنگارخورد دوداندود مرا بکام بداندیش چند باید بود. جمال الدین عبدالرزاق . ♦ زنگار خوردن ؛ زنگار گرفتن . زنگ زده شدن آینه و فلز و جز اینها : پیاپی بیفشان از آیینه گرد که صیقل نگیرد چو زنگار خورد. سعدی (بوستان ). ♦ زنگارخورده ؛زنگارخورد. زنگاربسته . (از آنندراج ). زنگارخورد. (ناظم الاطباء). زنگ زده . (از فهرست ولف ). تیره و تار. مقابل درخشان : چو پولاد زنگارخورده سپهر تو گفتی به قیر اندر اندود چهر. فردوسی . مریخ اگر بخون عدوی تو تشنه نیست زنگارخورده جوشن و خنجر گسسته باد. انوری . از نهیب کهرباگون کلک شرع آرای تو تیغظلم فتنه شد زنگارخورده در نیام . جمال الدین عبدالرزاق . مس زنگارخورده داری نفس از چنین کیمیات نیست گریز. خاقانی . زنگارخورده چند کند ذوالفقار من کاخر به ذوالفقار توان کارزار کرد. خاقانی . سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار زنگارخورده کی بنماید جمال دوست . سعدی . ♦ زنگارزد ؛ زنگارزده : شمشیر خصم از بخت بد بسته زبانی بود و خود چون آینه زنگارزد چون شانه دندان بادهم . خاقانی . ♦ زنگار زدن ؛ زنگارگرفتن . تیره شدن . زنگ زدن : بی ساز شد از حشمت تو بربط ناهید زنگار زد از هیبت تو خنجر بهرام . جمال الدین عبدالرزاق (از آنندراج ). ♦ زنگار زدودن ؛ پاک کردن زنگ و تیرگی از چیزی و جلا دادن آن . رجوع به همین ترکیب ذیل معنی بعد شود. ♦ زنگار گرفتن ؛ طبع. (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). زنگ زدن . کدر شدن : از سهم تو زنگار گرفت آینه ٔ چرخ کز آینه ٔ مملکه زنگار زدایی . خاقانی . از نم اشک چو تیغ مژه زنگار گرفت شب هجران توام آینه ٔ زانوها. طالب آملی (از آنندراج ). ◄ بمجاز بمعنی کدورت و تیرگی و گرفتگی آید : تو گفتی بر این سالها برگذشت ز خونها دلم پر ز زنگار گشت . فردوسی . سخن را تا نداری صاف و بی رنگ ز دلها کی زداید زنگ و زنگار. ناصرخسرو. هوا رو به سیماب صبح خجسته فروشسته زنگار از اطراف خاور. ناصرخسرو. زانکه دارد نه بدل دین من از آن ترسم که بیالاید زو دلت به زنگارش . ناصرخسرو. بلک زنگار معصیت و شهوت دنیادل وی را تاریک گردانید. (کیمیای سعادت ). و گفت رسول صلی اﷲ علیه و سلم این دلها را زنگار گیرد. (کیمیای سعادت ). دارم زنگار دل دارم شنگرف اشک کیست که نقشی کند زین دو بر ایوان او. خاقانی . الحقد صداءالقلوب ؛ کینه زنگار سینه است . (راحة الصدور راوندی ). به لشکرگه آمد به تدبیر جنگ ز دل برد زنگار وز تیغ زنگ . نظامی . آخر ای آیینه جوهر دیده ای بر خود گمار صورت حق چند پوشی در پس زنگار دل . سعدی . ♦ از زنگار زدودن ؛ پاک و منزه ساختن چیزی از هر گونه تیرگی و آلایش : ببخشید کرده گناه ورا ز زنگار بزدود ماه ورا. فردوسی . سپاس باد آن خدای را که از ما بزدود زنگار بدعت به جلای هدایت . (نقض الفضایح ص ٩). رجوع به همین ترکیب ذیل معنی قبل شود. ♦ زنگارگیر ؛ مستعد قبول زنگ . کدرشونده . که قبول تیرگی کند. کدورت پذیر : گر مرا آیینه ٔ خاطر شود زنگارگیر زنگ برخیزد چو از مدح تو سازم صیقلی . سوزنی . ◄ اکسید مس . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نامی است که به انواع «استات مس »، به سبب رنگ سبزآنها داده اند . (فرهنگ فارسی معین ) : تاباد خزان زرد کند باغ چو زرنیخ چونانکه صبا سبز کند دشت چو زنگار. فرخی . و آن قطره ٔ باران که برافتد بر خوید چون قطره ٔ سیمابست افتاده به زنگار. منوچهری . گلنار چو مریخ و گل زرد چوماه شمشاد چوزنگار و می لعل چو زنگ . منوچهری . تا سرخ کند گردن تا سبز کند روی سرخی نه به شنگرفش و سبزی نه به زنگار. منوچهری . نه چو کافور شود کوه به بهمن ماه نشود دشت چو زنگار به فروردین . ناصرخسرو. سحاب گویی یاقوت ریخت بر مینا نسیم گویی شنگرف بیخت بر زنگار. ؟ (از کلیله و دمنه ). آز در دل کنی شودآتش سرکه بر مس نهی دهد زنگار. خاقانی . مسهای زراندودند ایشان تو مکن ترشی کز مس به چنین سرکه زنگار پدید آید. خاقانی . زنگار آمد مرا نه زر ز مس ایرا سرکه رسیدم نه کیمیای صفاهان . خاقانی . هنر بایدکه صورت می توان کرد به ایوانها در از شنگرف و زنگار. سعدی (گلستان ). ♦ زنگارفام ؛ آنچه به رنگ زنگار باشد. زنگارگون . سبز رنگ . (فرهنگ فارسی معین ) : ساقیا می ده که مرغ صبح بام رخ نمود از بیضه ٔ زنگارفام . سعدی . با فریب رنگ این نیلی خم زنگارفام کار بر وفق مراد صبغةاﷲ می کنی . حافظ. ♦ زنگار معدنی ؛ زاج سبز. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). توتیای سبز. (الفاظ الادویه ). ◄ آفتی غله را. زنگ گندم و جو : تأمل حالی فقد وقع الیرقان علی غلتی فافسدها؛ یعنی اندیشه کن در حال من به حقیقت زنگار در غله ٔ من افتاد و آن را تباه گردانید. (تاریخ قم ص ١٦٣). رجوع به زنگ شود.