زنگارگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنگارگون . [ زَ ] (ص مرکب ) زنگارفام . آنچه به رنگ زنگار باشد. زنگاری : تاک رز بینی شده دینارگون پرنیان سبز او زنگارگون . رودکی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تا سمو سر برآورید از دشت گشت زنگارگون همه لب کشت . رودکی (یادداشت ایضاً). ◄ تیره . سیاه . تار : هوا سر بسر گشته زنگارگون زمین شد بکردار دریای خون . فردوسی . گاه روی از پرده ٔ زنگارگون بیرون کند گاه زیر طارم زنگارگون اندر شود. فرخی . برآمد یکی ابر زنگارگون فروریخت از دیده دریای خون . نظامی . ز عکس آن خط زنگارگون و آن لب لعل مراست دل چو دل پسته لعل و زنگاری . کمال اسماعیل . ◄ سبز چون زنگ مس . کبود : چو دیبای زنگارگون شد سیاه طلایه بیامد ز هر دو سپاه . فردوسی . در او رسته گل صد هزاران فزون سپیدش گل و برگ زنگارگون . اسدی . ای گنبد زنگارگون ای پرجنون و پرفسون . ناصرخسرو. آب ز سبزه گرفت جوشن زنگارگون سوسن کان دید ساخت نیزه ٔ جوشن گذار. خاقانی . در پس این پرده ٔ زنگارگون عاریتانند ز غایت برون . نظامی .