زنهارخواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنهارخواه . [ زِ خوا / خا ] (نف مرکب ) امان طلب و مهلت خواه . مستجیر. مستأمن . اَمِن . ملتجی . پناهنده . زنهارخواهنده . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : ز زابلستان گر ز ایران سپاه هر آنکس که آیند زنهارخواه بدار و به پوزش بیارای مهر نگه کن بدین کارگردان سپهر. فردوسی . شکسته شدند آن سه شاه و سپاه همه یک بیک گشته زنهارخواه . فردوسی . برفتند یک بهره زنهارخواه گریزان برفتند بهری به راه . فردوسی . سبک با تنی صد سران سپاه بر پهلوان رفت زنهارخواه . اسدی . بسی گشت در خاک زنهارخواه ببخشید خون و ببخشود شاه . اسدی .