زننده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زننده . [ زَ ن َن ْ دَ / دِ ](نف ) آنکه زند. ضارب . ج، زنندگان . (فرهنگ فارسی معین ). اسم فاعل زدن . (ناظم الاطباء). ضارب : که تا دخترش بچه را بفکند زننده همی تازیانه زند. فردوسی . چو دژخیم را نامد از تیر باک زننده شد از تیر خود خشمناک . نظامی . ◄ بد و زشت . نامطبوع . نفرت انگیز. تنفرآور. (فرهنگ فارسی معین ) : بوی مخصوصی که کمی زننده و مست کننده بود. (سایه روشن هدایت ). قیافه ٔ زننده دارد. کلمات زننده ای میان آنها رد و بدل شد. (از یادداشتهای مرحوم دهخدا). چین لبهایش که دال بر قساوت و بی رحمی بود زننده تر شد. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سخن زننده ؛ سخن درشت . ناسزا. دشنام . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نوازنده . نوازنده ٔ آلتی از آلات موسیقی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). نوازنده ٔ ساز. مطرب . (فرهنگ فارسی معین ) : زننده دگرگون بیاراست رود برآورد ناگاه دیگر سرود. فردوسی . زننده بدان سرو برداشت رود هم آن ساخته پهلوانی درود. فردوسی . ابر زیر و بم شعر اعشی قیس زننده همی زد به مضرابها. منوچهری . ◄ متمایل (در الوان ) : جعد موی با سرخی زننده . (التفهیم ). موی کشیده اندکی به سرخی زننده . (التفهیم ). رجوع به زدن شود.