زنق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنق . [ زَ ] (ع مص ) تنگی کردن در نفقه بر عیال خود از زفتی یا درویشی . ◄ زناق بستن در زیر حنک اسب . ◄ بستن پای استر به پای بند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ بجایی فرودبردن، راندن و فشردن درگوشه یا جایی که راه بازگشت نباشد. در پای دیوار قرار دادن فشردن کسی یا چیزی را. دوباره دستگیر کردن . محاصره کردن . تحت فشار قرار دادن . بشدت دنبال کردن . تا آخرین پناهگاه تعقیب کردن ... (از دزی ج ١ ص ٦٠٧).
زنق . [ زَ ن َ ] (معرب، اِ) نوک پیکان تیز.ج، زنوق . ◄ جای زناق . معرب زنخ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
زنق . [ زُ ن ُ ] (ع اِ) عقول کامل و صائب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).