زندواف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ) (ص مر.)<BR>۱- سرودخوان.<BR>۲- خوش آواز.<BR>۳- بلبل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ) (ص مر.) ۱- سرودخوان. ۲- خوش آواز. ۳- بلبل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زندواف . [ زَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) بمعنی زندخوان است . (فرهنگ جهانگیری ). زندخوان باشد که مجوس است . (برهان ). مثل زندباف . (آنندراج ). زندوان پیشوای زردشتیان . (ناظم الاطباء). زندخوان . زردشتی . (فرهنگ فارسی معین ). زندباف . زندلاف (؟) زندخوان . مقری زند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ مرغان خوش الحان . (برهان ). مرغ خوش الحان . (ناظم الاطباء). خوش الحان . ◄ سرودگوی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زند، زندباف، زندخوان، زندلاف و مزدیسنا ص ١٤٠، ١٤١ شود. ◄ و نیز مرغی خوش خوان که معلوم نیست کدام مرغ است و چنانکه لغت نویسان گاهی بمعنی فاخته و گاهی بمعنی بلبل و گاه قمری آورده اند صحیح نمی نماید. چه در مسمط ذیل از منوچهری زندواف را از بلبل و قمری و صلصل که آن را فاخته ترجمه می کنند، جدا کرده است . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : زندوافان بهی زند ز بر برخوانند بلبلان وقت سحر زیر و ستا جنبانند قمریان راه گل و نوش لبینا خوانند صلصلان باغ سیاووشان با سروستاه . منوچهری (یادداشت ایضاً). ◄ بر وزن و معنی زندلاف است که بلبل باشد. (برهان ). بلبل . (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). مرغ هزاردستان بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٤٣) : زندواف زندخوان چون عاشق هجرآزمای دوش بر گلبن همی تا روز ناله ٔ زار کرد. فرخی . باغ پر خیمه های دیبا گشت زندوافان درون شده به خیام . فرخی . فزایندشان خوبی از چهر و لاف سرایندشان از گلو زندواف . عنصری (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٤٣). به دستان چکاوک شکافه شکاف سرایان ز گل ساری و زندواف . اسدی . گهی زندواف و چکاوک بهم سراینده دستان همی زیر و بم . اسدی . بر گل نو زندواف مطربی آغاز کرد خواند به الحان خوش نامه ٔ پازند و زند. سوزنی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).