زنده گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنده گشتن . [ زِ دَ / دِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) حیات یافتن . از نو حیات یافتن : بمردند از روزگار دراز بگفتار من زنده گشتند باز. فردوسی . عبداﷲ طاهر از پیش خلیفه بیرون آمد واین تشریف که خلیفه فرمود... بدان زنده گشت . (تاریخ بیهقی ). اما چون بر لفظ عالی سخن بر این جمله رفت، بنده قوی دل و زنده گشت . (تاریخ بیهقی ). زنده به آب خدای خواهی گشتن زنده به جیحون نئی و مرده به سیحون . ناصرخسرو. چون تعلق یافت نان با بوالبشر نان مرده زنده گشت و باخبر. مولوی . اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق ازین دفتر نوشتی . سعدی (گلستان ). ♦ زنده گشتن زمین ؛ احیاء گردیدن آن . روییدن گیاه در آن : بینا و زنده گشت زمین ایرا باد صبا فسون مسیحا شد. ناصرخسرو. ◄ شفا حاصل کردن و به گشتن . (ناظم الاطباء).